او را كه میديدم، تحسينش ميكردم.
نه به خاطر مقدس بودنش و يا آن چهره نورانيش، كه صد البته او بینياز از اين توجهات و تعريفها بود.
او را میپرستيدم به اين خاطر كه مرهمی برای دل نيازمندان و عاشقان بود. او را دوست داشتم چون هر بار با آن نگاه نافذش خطاب به جمعيت، آنها را به سوی حق و رستگاری میخواند. او را تحسين ميكردم، چرا كه هر بار شجاعانه با رگبار كلمات حكيمانهاش بر دشمنان میتازيد و ايشان را از ماجراجويی بر عليه مردمش بر حذر ميداشت.
به راستی او همان بود كه میناميدنش "ولی امر مسلمين، نائب امام زمان و رهبر تمام حقطلبان جهان".
"عجب هيبتی، عجب كلامی، عجب نوری..."
اكنون میبايست خود را آماده ميكردم برای قبول كردنش در تار و پود بدنم. او میبايست جزوی از فكر و ذهنم ميشد و يا اصلا من بشوم او و او بشود من.
"وای چه اشتباهی..."
"او كه نمیشود من، منم كه به او احتياج دارم و منم كه احتياج دارم تا او به جايم و برايم فكر كند و تصميم بگيرد. من محتاجم نه او. من نميدانم، اوست كه ميداند..."
"وای بر من كه كفر گفتم. معلوم است كه آنقدر بار گناهانم سنگين شده كه خود را با او برابر میبينم..."
پس نشستم تا او بد و خوب را به من بگويد. صبر كردم تا از او بشنوم كه چه راهی بروم درست است و ساكت ماندم تا او بگويد كه چه كسی را دوست داشته باشم و يا از چه كسی متنفر باشم. من شدم او... . همه شديم او... آنقدر كه من از ياد رفت.
غريبهها و يا به قول او دشمنان بارها و بارها خواستند ما او نباشيم.
به ما گفتند او همان نيست كه شما فكر ميكنيد. ما اویی بهتر، سراغ داريم. اگر فقط اندكی به ما گوش كنيد اوی واقعی را به شما نشان میدهيم. آنها هر بار يك او را نشان دادند و هر بار ماها و يا به عبارتی او، خواستيم تنها و تنها او باشيم و بس.
سالها گذشت ما همچنان او بوديم. در اين سالها هر بار صداهای ضعيفی هم به گوشمان رسيد كه "من باشيد" و هر بار به صاحبان صدا گوشزد كرديم كه "من بودن يعنی چه. من همان اوست. شما گمراهيد".
.
.
.
سالها او بودن من، مرا متوجه گمشدهای کرد.
گمشدهای به نام «من».
شوق فهمیدنش تمام وجودم را فرا گرفت. همان ابتدا دريافتم كه برای من بودن، بايد او نباشم.
اما ترس از افتادن در گناه و لعن از طرف خدا، وجودم را لرزاند.
ولی نسيم آرام صدای همان خدايم بود كه هر بار بر گوشم وزيدن ميگرفت كه "من باش".
پس مصمم شدم تا او نباشم. اينبار من به او نگاه كردم. نگاهی به درازای همه زمانهای او شدن من...
عجبا كه او را جور ديگر ديدم. "يك لحظه صبر كن، مگر میشود، بگذار دقيقتر نگاه كنم".
اما درست ديده بودم. دريافتم كه قداستش را من خود به او بخشيده بودم و كلامش را نه از طرف يك قديس كه از طرف يك سخنور مسلط، من خود شنيده بودم و نورش را...
او اكنون جوری ديگر شده بود. آن همه شكوه و هيبت به يكباره فرو ريخت تا من خود را دريابم. آنقدر كه خود بينديشم و خود تصميم بگيرم. خود زنده باشم و خود اختيار كنم دوست داشتن و متنفر بودنم را.
حالا ديگر از او نفرت دارم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر