۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

حالا دیگر از او نفرت دارم

او را كه می‏ديدم، تحسينش ميكردم.

نه به خاطر مقدس بودنش و يا آن چهره نورانيش، كه صد البته او بی‏نياز از اين توجهات و تعريفها بود.

او را می‏پرستيدم به اين خاطر كه مرهمی برای دل نيازمندان و عاشقان بود. او را دوست داشتم چون هر بار با آن نگاه نافذش خطاب به جمعيت، آنها را به سوی حق و رستگاری می‏خواند. او را تحسين ميكردم، چرا كه هر بار شجاعانه با رگبار كلمات حكيمانه‏اش بر دشمنان می‏تازيد و ايشان را از ماجراجويی بر عليه مردمش بر حذر ميداشت.

به راستی او همان بود كه می‏ناميدنش "ولی امر مسلمين، نائب امام زمان و رهبر تمام حق‏طلبان جهان".

"عجب هيبتی، عجب كلامی، عجب نوری..."

اكنون می‏بايست خود را آماده ميكردم برای قبول كردنش در تار و پود بدنم. او می‏بايست جزوی از فكر و ذهنم ميشد و يا اصلا من بشوم او و او بشود من.

"وای چه اشتباهی..."

"او كه نمی‏شود من، منم كه به او احتياج دارم و منم كه احتياج دارم تا او به جايم و برايم فكر كند و تصميم بگيرد. من محتاجم نه او. من نميدانم، اوست كه ميداند..."

"وای بر من كه كفر گفتم. معلوم است كه آنقدر بار گناهانم سنگين شده كه خود را با او برابر می‏بينم..."

پس نشستم تا او بد و خوب را به من بگويد. صبر كردم تا از او بشنوم كه چه راهی بروم درست است و ساكت ماندم تا او بگويد كه چه كسی را دوست داشته باشم و يا از چه كسی متنفر باشم. من شدم او... . همه شديم او... آنقدر كه من از ياد رفت.

غريبه‏ها و يا به قول او دشمنان بارها و بارها خواستند ما او نباشيم.

به ما گفتند او همان نيست كه شما فكر ميكنيد. ما اویی بهتر، سراغ داريم. اگر فقط اندكی به ما گوش كنيد اوی واقعی را به شما نشان می‏دهيم. آنها هر بار يك او را نشان دادند و هر بار ماها و يا به عبارتی او، خواستيم تنها و تنها او باشيم و بس.

سالها گذشت ما همچنان او بوديم. در اين سالها هر بار صداهای ضعيفی هم به گوشمان رسيد كه "من باشيد" و هر بار به صاحبان صدا گوشزد كرديم كه "من بودن يعنی چه. من همان اوست. شما گمراهيد".

.

.

.

سالها او بودن من، مرا متوجه گمشده‏ای کرد.

گمشده‏ای به نام «من».

شوق فهمیدنش تمام وجودم را فرا گرفت. همان ابتدا دريافتم كه برای من بودن، بايد او نباشم.

اما ترس از افتادن در گناه و لعن از طرف خدا، وجودم را لرزاند.

ولی نسيم آرام صدای همان خدايم بود كه هر بار بر گوشم وزيدن ميگرفت كه "من باش".

پس مصمم شدم تا او نباشم. اينبار من به او نگاه كردم. نگاهی به درازای همه زمانهای او شدن من...

عجبا كه او را جور ديگر ديدم. "يك لحظه صبر كن، مگر می‏شود، بگذار دقيقتر نگاه كنم".

اما درست ديده بودم. دريافتم كه قداستش را من خود به او بخشيده بودم و كلامش را نه از طرف يك قديس كه از طرف يك سخنور مسلط، من خود شنيده بودم و نورش را...

او اكنون جوری ديگر شده بود. آن همه شكوه و هيبت به يكباره فرو ريخت تا من خود را دريابم. آنقدر كه خود بينديشم و خود تصميم بگيرم. خود زنده باشم و خود اختيار كنم دوست داشتن و متنفر بودنم را.

حالا ديگر از او نفرت دارم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر